0

رندان جلسه ای تشکیل داده بودند
در جلوی قصر میرچاکر
امیر چاکر گفت:
دیشب چندین بار در آسمان رعد و برق پدیدار شد؟
رندان ضمن مشورت با یکدیگر گفتند:
سردار! در آسمان ابری نبود
چگونه ابر و باد و رعد و برق
در چنین شب سرد زمستانی ممکن است پدید آید!
مرید شاهزاده و بزرگوار لب به سخن می گشاید
آن شاهزاده ی مستانه:
“ای سردار بزرگ، مرا ببخشید
من حقیقت را برای شما باز می گویم.”
من نشانه های راستین را به درستی بیان می کنم
در فاصله دوری میان گرد و غبار ابری ظاهر شد
دیشب رعد و برق سه بار پدیدار شد
بار سوم رعد و برق ضعیف بود
دوبار روشنایی رعد و برق زیاد بود
در پای قصر میرچاکر
در آن نقطه ویژه که اسب ها را همیشه در آنجا می بندند
او همسر مه روی چاکر بود
هانی از همه دختران زیباتر و عزیزترین بود
برق درخشان شب تار است
او بیدار کننده دل های خفته است
با دیدن او دیوانه شدم
رندان با شنیدن این سخن خشمگین شدند
آنان برخواستند و گفتند:
“مبارک بنگر پسرت تا چه حد ابله است
که داستان را اینگونه نقل می کند”
مبارک گفت: ” مرید، کارهای زشت را رها کن،
کارها و راه های زشت را رها کن
درباره همسر زیبای چاکر سخن مگوی
چاکر مرد بدی نیست
مرید، تو نمی توانی با چاکر برابری کنی
او هزاران مرد شمشیر زن دارد
زین اسب او آراسته به زیور آلات نقره ای است
با فرمان او هزاران مرد جنگی بر اسب هایشان سوار می شوند
بر پشت اسب قوی او بهترین پارچه را می نهند
سربازان پیاده نظام او بیش از هزازان تن اند
ای مرید، تو در گرد و غبار لشکریان او محو خواهی شد
اعمال تو سبب خواهد شد که استخوان هایمان در گور بپوسند
کودکان بر اثر تشنگی و گرسنگی جان خواهند باخت
بیگانگان اموال ما را تصاحب می کنند
“ای پدرم، پدر خوب و مهربانم
می دانم که او میرچاکر است
از من بسبار نیرومندتر است
من نیز مرد بدی نیستم
اگر او چاکر است، من هم شی مرید هستم
اگر او در پیشاپیش هزاران مرد جنگی سوار حرکت کند،
من فقط با صد تن از خویشان خود همراه هستم
من مالک کمان آهنین و سنگین هستم
من هم مرید مرد افکن هستم
چشمانی سرخ  فام دارم و عاشق پیشه ام
شمشیر سبکی بر می دارم
دژهای مستحکم را در هم می کوبم و تسخیر می کنم
برای من چنین اعمالی در نبرد های بلوچی کاری ساده و عادی است
ای سید و شیخ سخاوتمند، سخنان مرا باور کن
صاحت درخت کهور چتر مانند
ای پدر عزیز، سخنان مرا باور کن
تو که معشوقه مرا ندیده ای
آن زیبایی که خرامان در کاخ گردش می کند
او دختر خان است که لباس نرم و ابریشمی بر تن دارد
من او را قبلا در چادری ژنده
با لباس ندوخته و موهای ژولیده دیده بودم
این منم که با وصف تحمل این همه غم هنوز زنده ام
در غل و زنجیر گرفتار نیستم
پدر شی مرید خشمگین شد
و ضربه ای به صورت شی مرید دیوانه زد
مبارک کفش را از پای خود کند
کفش را بر سرم کوبید
مرا ببخش، تو پدر مشهور من هستی
اگر شخص دیگری مرا با کفش می زد
در زمین، نهر های خون جاری می کردم
مردان رند که در دو سوی آنها نشسته بودند با دیدن این صحنه آه از نهادشان برآمد
پس از اینکه پدر مرا کتک زد
به طور جدی قول دادم که وطن خود را ترک کنم
قول دادم که موی سرم را کوتاه کنم
ریش خود را محمدی (مسلمانی) بگذارم
سبیل ترکی خود را از ته می تراشم
سلاح شاهانه ام را بر زمین می گذارم
پوشاک و زره را که صدا دارند می گذارم
اسب هایشان را در سر جایشان می بندم
تمامی این چیزها را برای مندا
پدر هانی می فرستم
قالی ام را برای عالی،
کمان را برای عیسی می گذارم
تمامی وسایل درون چادرم
را برای میرچاکر می گذارم
با خدای خود عهد کردم
پس از اینکه پدر مرا با کفش زد
هرگز روی به روی او ننشینم
زندگی را مانند یک گدا بگذرانم
فقط بالاپوشی ژنده بر تن می کنم
در حقیقت به مکه خواهم رفت
در آنجا کعبه را زیارت می کنم
با کسانی همراه می شوم
که شلوار به پا ندارند و برهنه اند
کسانی که پشت شان لخت و شکم هایشان خالی است
غذاهایشان تکه پاره های نان است که با گدایی به دست می آورند
آنان این پاره های نان را با رفتن به در خانه ها جمع می کنند
روی بوته های خار می نشینند
روی زمین خالی می خوابند
با چنین درویشانی همراه شدم
آنان چهار درویش اند و من هم یکی از آن ها
آنان به سبک درویشی خود سفر می کردند
در حالی که من از نیرنگ های بلوچی خود استفاده می کردم
هرگز به دنبال آنان حرکت نمی کردم بلکه با هم می رفتیم
حقیقت این بود که برای زیارت خانه خدا می رفتیم
برای زیارت دروازه ی حج
برای زیارت مناسک حج در کعبه
تمامی چیز های مقدس را لمس می کردم
من با عشقی وافر و با دستان گناهکارم
سه سال و یک ماه در مکه مقدس ماندم
در آستان زیبای مکه
در آنجا پنجاه و پنج شعر (قصیده) سرودم
هنوز در ته دل می خواهم شصتمین شعرم را بسرایم
سرانجام روزی دراویش بازگشتند
من با آنان همراه شدم
آمدم به روستای رندان
همه سرگرم تیراندازی بودند و شادی می کردند
آنها زیر دو درخت کهور
یک هدف را برای تیر زدن نهاده بودند
در پای کاخ میرچاکر
قلب محزون من آرزویی کرد
ای مرد بزرگوار، یک پیکان به من بده
تا شاید بتوانم روحیه ام را شاد کنم
و تیری به هدفم بزنم
آنها یکی از کمان های رنگین رند را به من دادند
این کمان در برابر قدرت بازوان من مقاومت نکرد
هیجده کمان رنگین را شکستم
یاران قدیمی مرا نشناختند
چاکر خطاب به یکی از افرادش گفت
چرا تیرها و کمان شی مرید را نمی آوردید؟
آنها را به این مرد که شبیه درویشان است بدهید
آن کمان سنگین و آهنین را خوب بازدید کردم
آن را دیدم و قلبم گریست
اشک ها از چشمانم جاری شدند
دلم به حال خودم سوخت
شنیدم که کمان به من می گفت:
“ای صاحب من که رفتار شاهواری داری
تو که شیخی و زیبایی
این تیرها برای تو مناسب نیستند!
آنها زنگ خورده و مرطوب اند
گاهی در زیر وسایل دیگر بوده اند”
گاهی در سایه ابرها و در هوای آزاد بوده اند
لباس های ژنده و محقر خود را جمع و جور کردم
هفت بار تیر ها و کمان ها را بر دیده نهادم
آنها را بوسیده و روی چشمانم نهادم
بند کمان آزاد بود، آن را کشیدم
تیرها پی در پی رها شدند
تیرها در کنار هم افتاده و خاک به هوا برمی خواست
سه تیر به هدف زدم
هر سه تیر پیروزمندانه به هدف اصابت کردند
رندها دانستند که فقط مرید می تواند
ضارب چنین تیرهایی باشد
چاکر قدرتمند گفت:
او صاحب کمان آهنبن است
بروید این موضوع را به اطلاع هانی برسانید
پیک شتابان نزد او رفت
هانی بیا، شی مرید آمده است و به آسانی شناخته نمی شود
موهای ژولیده دارد
موهای بلندش به نزدیکی قوزک پایش می رسد
سبیل هایش مانند سبیل شیر از بیخ گوش هایش گذشته است
هانی روسری ابریشمی خود
و بازویند طلایی اش را به عنوان مژدگانی به پیک داد
او دندان هایش را با مسواک تمیز کرد
چشم های شهلایی خود را سرمه کشید
گردن بند طلایی را به گردن بست و گوشواره هایی را به گوش آویخت
مردم دور تر از مرید نشستند
هانی آمد و در نزدیکی او نشست
هانی با دقت به چهره مرید نگریست
و با خود گفت “ما در کودکی با هم بازی می کردیم
نشانه های قدیمی روی چهره اش آشکار بودند
بالای ابرویش اثر زخمی قدیمی وجود داشت
روی رانش اثر یک حلقه آهنین بود
کاملا مطمئن شدم که او شی مرید سفید پوش است
صاحب کمان آهنین و سنگین
در میان صدها تن، چهره ی او آشکار است”
سرانجام از رندان فریادی بلند برخاست
آنها خواستند که این مشکل طبق سنت محمدی (ص) فیصله یابد
“چاکر این عمل را انجام بده
سه طلاق هانی را بده
استخوان های او با استخوان های شی مخلوط می شوند
گور او با گور شی مرید یکی است”
میرچاکر به هانی گفت:
“در قلب تو چی می گذرد
هر چه در قلب داری آشکارا بگو
همانطور که در خواب به راحتی می خوابی
من به همان راحتی تو را به شی مرید می بخشم
بخاطر من از خانه بیرون بیا”
در این هنگام هانی لب به سخن گشود
“تو میر چاکر بزرگ هستی
رهبر عده بی شماری از بلوچ ها هستی
ولی به رغم این امر، با شی مرید برابر نیستی”
آیا می دانی که از شی مرید چیزی کم داری؟
شی مرید می گوید: “هانی بیا نزد من بنشین
سبیل ترکی من از بیخ گوش هایم گذشته است
ریش من از حد معمول بلندتر و انبوه تر شده است
با آهن تفته تمامی مفاصل بدنم را مانند گوشت کبابی پخته ام
هر دوازده مفصل بدنم را پخته ام
آنها را یکی یکی داغ کرده ام
خود را از رجولیت زدوده ام
برای شوهری تو مناسب نیستم
آن زمان که به تو نیاز داشتم
قلب سنگین تو عشق را نمی شناخت
میرچاکر را دوست بدار
مرا از همراهانم جدا مکن
مرا از بیناییم محروم مکن”
در این هنگام هانی لب به سخن گشود:
“ای خداوند رندان را معدوم کن
رندان زندگی مرا خراب کردند
خدایا چاکر را از تمام اموالش محروم کن
برای مشکلی که برای شی مرید به وجود آوردند
بگذار قلعه فتح پور ( قلعه چاکر) ویران گردد و همیشه ویران بماند
این قلعه با هیجده دروازه اش
بگذار ویران گردد و ویران بماند
مکان جغدها و کرکس ها شود”


منبع:

حماسه هاي مردم بلوچ اثر مرحوم عبدالحسین یادگاری

خلاصه ایی از داستان هانی و شی مرید

مقاله قبلی

همل جیئند و شیر

مقاله بعدی

نظرات

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.