0

قول همان قولی است که همل جیئند داده بود
او برای نسل های آینده درس عبرت باقی گذاشت
روزی مادر شیرزنی در درون چادر خود نشسته بود
دخترش داشت موهای انبوه و مشکین خود را باز می کرد
آن روز، روز شنبه بود و شانزدهم ماه قمری بود
آن شیر زن به دختر ماه روی و خمار چشم خود گفت:
ای دختر که برادر داری، روز شنبه و شانزدهم ماه موی خود را مشوی
روز شنبه برای برادان و روز شانزدهم ماه برای پدران شگون ندارد
این همان روز شنبه از شانزدهم ماه و لحظه شومی بود
که قایق هَمّل به دریا رفت
هَمّل در قایق نشست و قایق راهی دریای نیلگون شد
آری قایق او روی امواج خروشان دریا بالا و پایین می رفت
او بنادر جنوبی ایران تا بوشهر را سیاحت می کرد
او در آن روزها بنادر را از تعوض متجاوزین آزاد ساخته بود
او با سر برهنه به دریا می رفت، همه از او ترسیدند
پرتغالی ها نقشه ای برای او طرح کرده بودند
آنها از فرنگستان نیروی زیادی آورده بودند
آن کافران خدا نشناس علیه هَمّل توطئه کرده بودند
آن حیوانان وحشی از مملکت خود به قصد تجاوز به خاک دیگران آمده بودند
آنها وسایل و ابزار جنگی زیادی با خود حمل می کردند
تقریبا یک ماه کامل در دریا سفر می کردند
آری قصدشان دستگیر کردن رهبر قوم بلوچ بود
آری، برای هَمّل جیئند که شمشیری سهمگین و کشنده بر کمر داشت
فرنگی ها دو پیشنهاد داشتند، که باید هَمّل یکی از آن دو را قبول می کرد
پیشنهاد اول این بود که هَمّل باید از پرتغالی ها دختری را به عنوان همسر انتخاب کند
اگر او با یک دختر پرتغالی ازدواج نکند، او را معدوم خواهند کرد
دیری نپایید که به حکم پروردگار عالم
روز شنبه و نزدیکی های عصر
آری، هَمّل جیئند به اتفاق ملوانان بلوچ راهی دریا شد
و به گوشه و کنار دریا رفتند
آن پرتغالی ها مانند شاهین در دریا حرکت می کردند
آن کافران بدسرشت، قایق هَمّل را محاصره کردند
او راه دیگری جز راه دریا در پیش نداشت
در این هنگام فرمانده قوای دریایی پرتقالی ها فریاد برآورد:
“هان، می بینم که تنها خود را در معرکه ای خطیر درگیر کرده ای
ولی این بار نجات تو بسیار مشکل است
مطمئن باش که غیر از مرگ چاره دیگری نداری
به هر حال باید پیشنهادهای ما را قبول کنی”
آن شیر مرد چنین پاسخ داد:
او به آن فرنگی که قصد بدی داشت و تابع شرع و عرف نبود گفت:
“تو چه پیشنهادی داری که مورد توجه من باید باشد
تو یا این حرف را جعل کرده ای یا کسی تو را مامور کرده است
زود پیشنهادات خود را بگو چون باران دارد شروع  می شود”
فرمانده پرتغالی ها دوباره پاسخ داد که:
“پیشنهادات من این ها هستند که آشکارا با تو در میان می گذارم
تو راه و روش بلوچ ها را فراموش کن
این قایق را رها کن و بیا داخل کشتی ما
در اینجا مجالس عیش و طرب مهیا است و زندگی را به خوشی بگذران
یکی از دختران زیبای مارا انتخاب کن
دختران زیبا و خوش اندام در کشتی ما فراوان است
من خواسته ی خود را به طور آشکار می گویم
بیا و از میان آنان هر کس را که می پسندی، برگزین
ما می خواهیم از تو نسلی درست کنیم”
باز آن شیرمرد فدایی پاسخ داد:
هَمّل جیئند آشکارا و بی محابا پاسخ داد:
“آری مذهب تو با مذهب من تفاوت دارد
غلط بی جا مکن این پیشنهاد را ننگ بزرگی می دانم
من فرد بلوچی هستم و تاریخ درخشانی داریم
این پیشنهاد تو با روحیه من سازگار نیست، همین حالا لنگر کشتی را جمع کن
هَمّل زنان فرنگی را دوست نمی دارد
گویی آنان مانند خوک هستند و فرزندان شان مانند بچه خوک اند
پیراهن آنها کوتاه است و شکم و ناف شان عریان است
آنها خرما و حلوای خرما را همراه با مگسان می بلعند
نه صورت خود را می شویند و نه نام خدا را بر زبان جاری می کنند
هَمّل زنان خمار چشم وطن خود را دوست می دارد که
پیراهن، شلوار و روسری و چادر نماز بلند بر تن دارند
دامن پیراهنشان به قدری بلند است که بر زمین مماس است
زنان زیبا و ماه روی کلمت (در بلوچستان شرقی) مرا طعنه خواهند زد
من جلوی کپرها با آنها می نشینم
آنها زیور آلات خود را مانند عروس آویزان می کنند
آن وقت در پاسخ به آنها چه بگویم؟”
فرنگی ها حلقه محاصره را در اطراف قایق هَمّل تنگ تر کردند
هَمّل با خشم و نفرت زیاد شمشیر را از غلاف بیرون کشید
با ضربه اول یکی از افسران بلند پایه پرتغالی را زخمی کرد
آنها از هر طرف قایق هَمّل را محاصره کردند
آنها از دو طرف بازوان هَمّل را به شدت زخمی کردند
شمشیر کشنده و معروف او از دست او به دریا افتاد
و تا عمق دریا فرو رفت
هَمّل در دوران حکومت پدرش بسیار به خود می بالید
این خود باوری کاذب سبب شد که هَمّل توسط فرنگی ها دستگیر شود
هَمّل گفت “شمشیر حالت مرا می بیند، و جای خود را در دریا می داند:
شمشیرم موقعیت خود را در دریا بهتر می شناسد
آنها دستان هَمّل را با طناب های ضخیم بستند
طناب های ضخیمی که با آن ها بارهای شتران را می بندند
هَمّل با حالتی مغموم، مرغان دریایی را مورد خطاب قرار می دهد
او گفت “ای مرغان دریایی، حال مرا ببینید و پیام های مرا ببرید
پیام هایم را به پیرداد یل و گلامو برسانید
بگویید که کارهای مرا در خانه و وطن انجام دهند
کره اسب مرا با تاختن و دوانیدن نرم و رام کنید
نعل های حقه مانند ساخت اصفهان را از پاهایش درآورید
ساز و برگ نقره ای و زین چرمی و منقش را در جایی بگذارید
سلام مرا به مادر مهربانم برسانید
بگویید برای ناهارم قوچ ها را ذبح مکن
برای آب آشامیدنی ام از چشمه آب شیرین و گوارا نیاورد
و برای شامم گندم های طلایی رنگ را آسیاب مکن
بعد همسرم را از این ماجرا که گرفتار آن هستم آگاه کنید
بگویید روی تختخواب من لحاف های سرخ رنگ را پهن نکنند
و روی لحاف ها روتختی ابریشمی و ملحفه های رنگین نگذارد
آری هَمّل مانند دوران حکومت پدرش غرور داشت
بر اثر آن غرور و افتخارات، فرنگی ها او را دستگیر کردند
می دانم که اسبم رهاست و در چارگاه دیگری می چرد
و شمشیر برنده ام بر کمر پسر بچه ای بسته شده است
و فرزندان عزیزم از بی سرپرستی پژمرده اند
با مرگ هَمّل سه یا چهار چیز شادمان می شوند
ماهی گیران در جاهو و آهوان در مرغزارهای رجڑو
بزهای کوهی به پاژن ها می گویند
کوهستان ها را ترک کرده و برای چرا به دشت ها برویم
زیرا هَمّل فرزند جیئند مرده و کسی ما را آزار نمی رساند


منبع:

حماسه هاي مردم بلوچ اثر مرحوم عبدالحسین یادگاری

همل فرزند جیئند

مقاله قبلی

دوستین و شیرین

مقاله بعدی

نظرات

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.